فصل 2 - اشتیاق نقطه شروع همه موفقیتها
گام نخست به سوی ثروت
وقتی بیش از 50 سال پیش ادوین بارنس از قطار باری در ارنج پیاده شد ، به خانه به دوشها بیشتر شباهت داشت ، اما افکارش سلاطین گونه بود.
وقتی از راه آهن به سوی دفنر توماس ادیسون رفت ، ذهنش کار می کرد. خود را می دید که در حضور ادیسون ایستاده ، صدای خود را می شنید که از آقای ادیسون می خواهد به او فرصتی دهد تا به اشتیاق سوزانی که وجودش را در بر گرفته بود برسد. او می خواست همکار مخترع کبیر شود. اشتیاق بارنس امید و آرزو نبود . میلی معین و مشخص بود، میلی بود که به همه امیال دیگر تفوق داشت ، اشتیاق قطعی بود.
چند سال بعد ، بارنس در همان دفتری که برای نخستین بار ادیسون را ملاقات کرده بود ، در حضور او ایستاد . رویایش به حقیقت مبدل شده بود . او با ادیسون معامله می کرد . رویای بزرگ زندگی او به واقعیت پیوسته بود . بارنس موفق شد زیرا برای خود هدف مشخصی در نظر گرفت . تمام نیرو و توان خود را برای رسیدن به آن هدف صرف کرد.
_______________________________________________________________________________
مردی که پلهای پشت سرش را ویران کرد
پنج سال طول کشید تا به خواست خود برسد . در نظر همه به جز خودش ، او جز پیچ و مهره ای در کار ادیسون نبود . اما بارنس خود را شریک ادیسون می دید. و این باور از همان روز که به دیدار ادیسون رفت لحظه ای او را ترک نکرد . به درستی که نیروی اشتیاق مشخص چه خارق العاده است. بارنس به هدفش رسید زیرا می خواست شریک تجاری آقای ادیسون شود و این خواسته ای بود که او به آن بیش از هر چیز دیگری بها می داد. او برای رسیدن به هدفش برنامه ای تدارک دید ، اما همۀ پلهای پشت سرش را خراب کرد. او به پای اشتیاق خود ایستاد تا آن را به وسواسی بزرگ در زندگی خود تبدیل کند و سر انجام به موفقیتی که انتظارش را می کشید رسید. اشتیاق سوزان او به واقعیت پیوست.
وقتی به ارنج رفت به خود نگفت « سعی می کنم ادیسون را راضی کنم که به هر ترتیب شغلی به من بدهد ». به جای آن گفت « من به ادیسون می گویم از راه دور آمده ام تا شریک تجاری شما شوم ».
او نگفت چشمانم را مترصد فرصتهای احتمالی می کنم تا در صورت شکست در سازمان ادیسون به آن بپردازم. به جای آن گفت « تنها هدف من این است که شریک تجاری ادیسون شوم . من تمام پلهای پشت سرم را خراب می کنم و برای رسیدن به هدفی که در سر دارم بسیج می شوم »
او برای خود راه بازگشتی باقی نگذاشت . یا باید پیروز می شد و یا از بین می رفت .
این رمز موفقیت بارنس بود.
_______________________________________________________________________________
راه رسیدن به ثروت
مدتها پیش یکی از جنگجویان بزرگ با موقعیتی روبرو شد که باید تصمیمی می گرفت تا موفقیت او را در جبهۀ نبرد تضمین کند. او می خواست سربازانش را به جنگ دشمنی قدرتمند گسیل دارد که شمار سربازانش به مراتب از سربازان او بیشتر بود . او سربازانش را سوار بر قایق به سرزمین خصم برد . سربازان از قایق ها پیاده شدند و آنگاه دستور داد که کشتیها را آتش زدند . این رهبر خطاب به سربازانش گفت « کشتیها را می بینید که در آتش می سوزند . ما راهی جز پیروزی نداریم. یا پیروز از میدان به در می آئیم یا هلاک می شویم .»
آنها پیروز شدند.
هر کس که طالب پیروزی است باید کشتیها و پلهای پشت سرش را در آتش بسوزاند و راههای عقب نشینی را بر خود ببندد. اینگونه است که می توان ذهن را در شرایط اشتیاق سوزان برای پیروزی قرار داد و این شرط لازم موفقیت است . صبح روز بعد از آتش سوزی بزرگ شیکاگو گروهی از کسبه در خیابان « استیت » ایستادند و به دود فروشگاههای سوخته خود نگاه می کردند . این کسبه جلسه کردند تا دربارۀ بازسازی فروشگاههای خود تصمیم بگیرند . می خواستند بدانند که آیا بهتر است فروشگاههایشان را از نو بسازند یا شیکاگو را ترک کنند و در جای دیگری به کار و فعالیت سرگرم شوند . به جز یک نفر جملگی تصمیم به ترک شیکاگو گرفتند.
کاسبی که تصمیم گرفت بماند و فروشگاهش را از نو بسازد، در حالی که به ویرانه های فروشگاهش اشاره می کرد گفت « آقایان من در این جا بزرگترین فروشگاه دنیا را بنا می کنم. اگر صد بار هم آتش بگیرد این کار را تکرار می کنم.»
از این تاریخ حدود یک قرن می گذرد. فروشگاه بنا شد . امروز هم این فروشگاه در جای خود باقیست . این فروشگاه امروزه ساختمانی برج گونه است که در اثر اشتیاق سوزان آن مرد ایجاد شد . مارشال فیلد هم می توانست به همان سادگی دیگران با موضوع برخورد کند . وقتی شرایط نامناسب بود و اوضاع مبهم به نظر می رسید دیگران بساط خود را جمع کردند و به نقطه ای ساده تر رفتند . تفاوت میان مارشال فیلد و دیگران همان چیزی است که اغلب موفقیت را از شکست متمایز می سازد.
همه انسانها ، وقتی به سنی می رسند که از نقش پول آگاه می شوند . توجه داشته باشید که خواستن تنها به ثروت نمی انجامد . اما مشتاق ثروت بودن ، با ذهنیتی وسواس گونه و آنگاه برنامه ریزی دقیق و تدارک راههای رسیدن به هدف و در کنار همه اینها مداومت در پایداری در برابر شداید و مشکلات اسباب غنا می گردد.
_______________________________________________________________________________
شش راه برای تبدیل اشتیاق به طلا
راه تبدیل میل و اشتیاق به ثروت از شش مرحلۀ مشخص و عملی تشکیل می شود که عبارتند از:
1- مبلغ مورد نیاز خود را دقیقاً مشخص سازید . گفتن اینکه « من پول می خواهم » کافی نیست . باید رقم آنرا مشخص سازید . برای این تصمیم گیری قطعی دلایل روانی متعددی وجود دارد که در فصل بعد به آن اشاره کرده ام.
2- دقیقاً مشخص کنید که برای دستیابی به این پول چه مبلغی سرمایه می گذارید . توجه داشته باشید که برای رسیدن به هر چیز باید چیزی را از دست بدهید .
3- تاریخ مشخصی برای دستیابی به هدف خود در نظر بگیرید.
4- برنامه ای قطعی برای اجرای برنامه خود بریزید و بی درنگ دست به کار شوید . باید بی درنگ این برنامه را به مرحلۀ اجرا بگذارید.
5- رقم پول مورد نیاز را بنویسید و زمان دستیابی به آن را مشخص سازید . دربارۀ از خود گذشتگی خود تصمیم بگیرید، آنگاه برنامه ای را که می خواهید برای رسیدن به این پول به اجرا بگذارید در نظر بگیرید.
6- یادداشت خود را به صدای بلند ، روزی دو بار ، قبل از خواب و به هنگام بیدار شدن بخوانید . در حال خواندن ببینید و باور کنید که صاحب این پول و این دارایی شده اید.
مهم است که این دستورالعمل شش مرحله ای را دقیقاً اجرا کنید . چه بهتر که این دستور العمل را در 6 پاراگراف جداگانه بنویسید و آن را رعایت کنید. ممکن است بگویید که نمی توان بدون آنکه پولی در اختیار داشته باشید خود را صاحب پول و ثروت ببینید. این جاست که اشتیاق سوزان به کمک شما می شتابد . اگر براستی خواهان این پول هستید و اگر این میل به اشتیاقی سوزان در شما تبدیل شده است می توانید خود را به راحتی متقاعد سازید که این پول را به دست می آورید . هدف خواستن پول است . باید به قدری مصمم باشید که بتوانید خود را مجاب سازید که به آن خواهید رسید .
_______________________________________________________________________________
آیا می توانید خود را یک میلیونر ببینید ؟
ممکن است برای کسانی که از تجربه کافی برخوردار نیستند این دستور العمل به نظر غیر ممکن برسد . مکمن است برای همۀ کسانی که نمی توانند از نقش مهم این شش مرحله آگاه شوند مفید باشد که بدانند اطلاعاتی که به شما ارائه کردم آن را از اندرو کارنگی گرفته ام و فراموش نکنید که کارنگی در یک کارگاه فولاد سازی کار می کرد اما توانست به کمک همین اصول یکصد میلیون دلار سرمایه انباشت کند.
شاید دانستن این جمله برایتان جالب باشد که شش مرحلۀ توصیۀ من به دقت به وسیلۀ توماس ادیسون بررسی شد. او نه تنها این شش اصل را تایید کرد ، نه تنها معنقد بود که اینها برای انباشت ثروت لازم هستند ، بلکه معتقد بود برای رسیدن به هر هدفی می توان از این 6 مرحله استفاده نمود .
مراحل پیشنهادی مستلزم کار طاقت فرسا نیستند ، مستلزم از خود گذشتگی نیستند . برای اجرای آن لازم نیست کسی خود را در شمار مسخره ها قرار دهد . شرط موفقیت آموزش و تحصیلات رسمی زیاد نیست اما شرط لازم کاربرد موفق این شش اصل داشتن تصور کافی و تصویر ذهنی مثبت است که به شخص امکان درک این مطلب را می دهد که انباشت ثروت را نمی توان به بخت خوش و چیزهایی از این قبیل واگذار نمود . باید دانست همه کسانی که ثروت کلان اندوخته اند قبل از آن رویا ، امید ، آرزو و برنامه هایی در سر داشتند و بعد به این سرمایه دست یافتند.
باید بدانید نمی توانید بر مبالغ عظیم ثروت دست یابید مگر آنکه در سر اشتیاقی سوزان برای آن داشته باشید و باور کنید که می توانید به آن برسید.
_______________________________________________________________________________
قدرت رویاهای بزرگ
ما که در مسابقه رسیدن به ثروت شرکت کرده ایم باید بدانیم در دنیایی که در آن زندگی می کنیم به نقطه نظرهای جدید ، روشهای بدیع ، رهبران و مخترعین و روشهای آموزش جدید ، به روشهای بدیع بازاریابی به کتب و ادبیات جدید ، به برنامه های متحول تلویزیونی و فیلمهای سینمایی جدید احتیاج داریم. با این حال توجه داشته باشید که از همه اینها مهمتر داشتن هدف مشخص و قطعی است . باید این را خواست و آن را به میلی وسواس گونه تبدیل نمود. در عین حال ما که می خواهیم ثروت انباشت کنیم باید توجه داشته باشیم که رهبران حقیقی دنیا توانسته اند از نیروی فرصت مناسبی که برایشان پیشامد کرده به خوبی استفاده کنند و این نیروها یا تکانش فکری را در شهرها ، آسمان خراشها ، کارخانه ها ، هواپیماها ، اتومبیل ها و هر جایی که زندگی را ساده تر کند تبدیل کنند.
در کار برنامه ریزی برای ثروتمند شدن به کسی اجازه ندهید که رویای شما را از بین ببرد. باید با موفقهای روزگار و دوران گذشته خود آشنا شوید . باید با زندگی کسانی آشنا شوید که رویای آنچه را که ارزشمند است به دنیای ما ارزانی داشته است ؛ به من و شما امکان داده است تا استعدادهای خود را بروز دهیم.
اگر کاری که می خواهید بکنید درست باشد و به آن باور داشته باشید درنگ نکنید ، قدمی به پیش بگذارید و رویای خود را جامۀ عمل بپوشانید . هرگز به گفته های این و آن توجه نکنید. توجه نکنید که ممکن است موقتاً شکست بخورید زیرا شاید دیگران ندانند که هر شکست با خود بذرهایی از موفقیت و پیروزی به همراه دارد.
توماس ادیسون ساختن لامپ را در رویای خود داشت. می خواست لامپی بسازد که با برق روشن شود . او مصمم شد که به رویایش جامۀ عمل بپوشاند و با آنکه بیش از هزار بار شکست خورد ، آنقدر ایستاد تا موفق گردید.
ولان ، در رویای ایجاد سیگار فروشیهای زنجیره ای بود . او نیز رویایش را جامۀ عمل پوشاند به طوری که امروزه « فروشگاههای سیگار متحد » برخی از بهترین مناطق فروشگاهی آمریکا را به خود اختصاص داده است .
برادران رایت ، در رویای ساختن ماشینی بودند که در هوا پرواز کند . حالا هر کس در هر جای دنیا می داند که آنها رویایشان را به حقیقت پیوند دادند.
مارکونی ، در رویای ایجاد نظامی بود که بدون سیم و به کمک امواج پیامهای رادیویی مخابره کند . امروزه مصداق یافتن رویای او را می توانید در فروشگاههای فروش رادیو و تلویزیون مشاهده کنید . شاید برایتان جالب باشد اگر بدانید دوستان مارکونی به سلامت فکری او تردید کردند ، او را به بیمارستان روانی فرستادند. زیرا او معتقد بود به اصلی دست یافته که می تواند به کمک آن پیامها را بدون استفاده از سیم ، به شکل امواج مخابره کند .
صاحبان رویا در روزگار ما چیزی کمتر از اینها ندارند. دنیا پر از فرصتهای مناسبی است که رویاگران گذشته هرگز از آن اطلاع نداشتند.
_______________________________________________________________________________
چگونه به رویای خود جامۀ عمل بپوشانیم
اشتیاق سوزان برای بودن و انجام دادن نقطه شروعی است که باید صاحب رویا از آن بیاغازد. رویا از بی تفاوتی ، تنبلی ، یا نداشتن الهام و آرزو ناشی نمی شود.
توجه داشته باشید همه کسانی که در زندگی موفق می شوند ، ممکن است در شروع با دشواری روبرو باشند . ممکن است مجبور باشند به تلاشی نومید کننده دست بزنند ، باید شداید و مشکلات را هموار کنند تا به هدف خود برسند .
نقطه عطف موفقیت از لحظات بحران شروع می شود .
جان بانیان ، قطعه ادبی مذهبی « پیشرفت زائر »را وقتی نوشت که او را به جرم باورهای مذهبی اش به زندان انداختند و مجازات کردند .
اُ هنری ، وقتی از نبوغ ذهنی خود آگاه شد که در سلول زندان شهر کلمبوس اوهایو به سر می برد . او مجبور بود که از قوۀ تخیل خود استفاده کند . در این زندان بود که به جای آنکه خود را مجرمی نگون بخت ببیند ، نویسنده ای بزرگ یافت .
چارلز دیکنس ، تحت تاثیر تراژدی نخستین عشق زندگی خود بود که تالم ناشی از آن تا اعماق وجودش نفوذ کرده بود . اما این ذهنیت آفریننده یکی از بزرگترین نویسندگان روی زمین شد . تحت تاثیر این تراژدی « دیوید کاپرفیلد » را نوشت و آنگاه به نگارش آثار دیگری پرداخت تا خوانندگان آثارش خود را در دنیای بهتری بیابند.
هلن کلر ، چند روز پس از تولد ناشنوا ، نابینا و لال شد . به رغم این همه بد بیاری او در تاریخ نام خود را در جمع اشخاص شهیر جای داد. هلن کلر ثابت کرد اگر کسی خود را شکست خورده نپندارد ، در شمار شکست خورگان قرار نمی گیرد .
رابرت برنز ، بی سواد بود و در فقر زندگی می کرد. اغلب اوقات خود را در میکده ها در مستی می گذراند ، اما او به دنیای بهتری رسید زیرا در شعر و شاعری افکاری زیبا داشت . این گونه خاری را کند و جای آنرا گل سرخی کاشت.
بتهون ناشنوا بود ، میلتون نابینا بود ، اما نام این اشخاص تا زمانی که دنیا باقیست بر زبانها باقی خواهد ماند زیرا آنها در ذهن خود رویایی دیدند و آن را جامۀ حقیقت پوشاندند.
توجه داشته باشید که میان خواستن و آماده دریافت آن بودن تفاوتی وجود دارد . بدانیم هیچ کسی برای رسیدن به آن آماده نیست ، مگر باور داشته باشد که می تواند آن را به دست آورد . ذهن باید در شرایط باور باشد . امید و آرزوی تنها کافی نیست . داشتن ذهنیت باز شرط لازم باور است. کسانی که ذهن خود را می بندند با حقیقت، شجاعت و باور غریبه می مانند.
توجه داشته باشید که برای رسیدن به موفقیت و تنعم به تلاش بیش از قبول فقر و فلاکت نیاز نداریم. هر قدر در زندگی بخواهیم و توقع داشته باشیم همان اندازه به دست می آوریم . توقع زیاد یا کم داشتن تفاوت فکری چندانی ایجاد نمی کند.
_______________________________________________________________________________
میل و اشتیاق طبیعت را فریب می دهد
در حساس ترین بخش این فصل مایلم که شما را با یکی از عجیب ترین انسانهایی که تا به حال دیده ام آشنا کنم. برای نخستین بار او را چند دقیقه بعد از تولدش دیدم. او از بدو تولد از لاله و بخش بیرونی گوش محروم بود . پزشک می گفت که او احتمالاً عمری را ناشنوا و لال زندگی خواهد کرد . من نظر او را نپذیرفتم . این حق من بود ، زیرا من پدر این کودک بودم . من نظر دیگری داشتم آما آن را به صدای بلند نگفتم ؛ آن را به سکوت در قلبم ایراد کردم .
من از صمیم قلب خود مطمئن بودم که پسرم می شنود و حرف می زند . لابد می پرسید چگونه ؟ مطمئن بودم که باید راهی وجود داشته باشد و مطمئن بودم که می توانم این راه را بیابم . به یاد حرفهای امرسون کبیر افتادم : « به هر چه بنگرید درسی از ایمان هست . به تنها چیزی که نیاز داریم اطاعت است . برای هر کدام از ما راهی وجود دارد ، اگر خوب گوش دهیم کلمات مناسب خود را می شنویم »
کلمات مناسب ؟ میل و اشتیاق از هر چیزی مهمتر است . من آرزو کردم که پسرم ناشنوا و لال نماند . لحظه ای از این اشتیاق غافل نماندم. چه کاری از من ساخته بود ؟ باید راهی می یافتم تا ذهن کودک را به روی اشتیاق خود می گشودم . باید صدایم را بدون گوشهای بیرونی او به ذهنش می رساندم. باید وقتی فرزندم به قدر کافی بزرگ می شد تا با من همکاری کند ذهنش را از اشتیاقی سوزان پر می کردم ، آنچنان سوزان که طبیعت با روشهای خود بتواند این اشتیاق را به حقیقتی جسمانی مبدل سازد.
_______________________________________________________________________________
حادثه ای که یک زندگی را متحول کرد
ما یک دستگاه ضبط صوت خریدیم . وقتی فرزندم برای نخستین بار صدای موسیقی را شنید به وجد آمد. در یک مورد نواری را به تکرار گوش داد. در برابر ضبط صوت ایستاد ، دندانهایش را به لبۀ ضبط صوت نگاه داشت . از این کار او سر در نیاوردم سالها گذشت تا فهمیدم استخوانها می توانند صدا را به گونه ای به انسانها منتقل سازند.
کمی بعد از آنکه ضبط صوت را برای خود برداشت دریافتم اگر با لبانم استخوان پشت گوش او را لمس کنم و با او حرف بزنم به راحتی متوجه حرفهایم می شود .
وقتی مشخص شد او می تواند صدای مرا به خوبی بشنود ، بی درنگ میل به شنیدن و حرف زدن را به او انتقال دادم . به زودی دریافتم که فرزندم از اینکه شبها قبل از خواب برایش داستان تعریف کنم لذت می برد. به همین دلیل برای او داستان سرایی می کردم تا به اعتماد به نفس ، به تصور و به میل شنیدن طبیعی بودن او کمک کند.
به خصوص یکی از این داستانها را هر بار به شکلی برایش تعریف می کردم. می خواستم در ذهنش این اندیشه را بکارم که ناراحتی جسمتنی او یک دارایی بزرگ بود که ارزش فراوان داشت به رغم این حقیقت که تمام فلسفه ای که من بررسی کرده بودم به درستی نشان می داد که هر ناراحتی و هر معلولیت با خود امتیازی به همان اندازه به همراه دارد باید اقرار کنم کمترین اطلاعی در این زمینه که چگونه ناراحتی او می تواند تبدیل به یک دارایی شود نداشتم.
_______________________________________________________________________________
پیروزی بزرگ با 6 سنت
اکنون که این تجربه را بررسی می کنم می بینم که ایمان پسرم به من نتایج حیرت انگیزی داشت. مطالبی را که به او گفتم پذیرفت. من به او گفتم که این امتیاز خود را به اشکال گوناگون نشان خواهد داد . مثلاً آموزگاران مدرسه وقتی او را بدون گوش می بینند به او توجه خاصی مبذول می دارند و با او به مهربانی بیش از دیگران برخورد می کنند و این کاری بود که همیشه کردند. من هم چنین به او گفتم وقتی به اندازه کافی بزرگ شود و روزنامه بفروشد ( برادر بزرگش قبلاً روزنامه می فروخت ) در مقایسه با او از امتیاز بزرگی برخوردار خواهد بود زیرا مردم وقتی می بینند که او به رغم نداشتن گوش با هوش و فعال است به او پول بیشتری پرداخت می کنند.
وقتی حدوداً هفت ساله بود معلوم شد که شرایط خاص او برایش فوایدی در پی خواهد داشت. ماهها او به التماس می خواست به او اجازه بدهیم روزنامه بفروشد اما مادرش با این کار موافق نبود.
تا اینکه روزی به مراد خود رسید. بعد از ظهر یکی از روزها که با خدمتکارمان در منزل بود از پنجره آشپزخانه به حیاط پرید تا برنامه ای را که در سر داشت اجرا کند . همسایه کفاشی داشتیم ، از او 6 سنت قرض گرفت . با این پول روزنامه ای خرید ، روزنامه را فروخت و با پول آن مجدداً روزنامه های بیشتری خرید و این کار را تا غروب آن روز ادامه داد. وقتی کارش تمام شد 6 سنت قرض خود را پرداخت ، اما 42 سنت در جیب داشت. وقتی آن شب به منزل برگشتیم ، در حالی که 42 سنت پول را در مشت خود نگهداشته بود در رختخوابش خوابیده بود. مادرش دست او را باز کرد . سکه ها را برداشت و گریست . گریه برای نخستین پیروزی فرزندش بی تناسب بود . واکنش من عکس او بود . من از صمیم قلب خندیدم ؛ دانستم تلاش من برای آنکه در ذهن فرزندم امید به موفقیت و پیروزی را بکارم به نتیجه رسیده است .
مادرش مشکل را در این می دید که کودکی کم سال و ناشنوا به خیابانها رفته و سلامتی خود را بخاطر پول به خطر انداخته است. اما در نظر من او کاسبی شجاع و متکی به نفس بود که به ابتکار خود اقدامی شجاعانه کرده و پیروز شده بود. از کارش راضی بودم. می دانستم او به شرایطی دست یافته که تمام مدت عمر از آن به سود خود استفاده خواهد کرد .
_______________________________________________________________________________
کودک ناشنوایی که شنیدن را آموخت
پسر ناشنوای من به تدریج بزرگ شد ، دبیرستان و دانشگاه را بی آنکه بتواند صدای آموزگارانش را بشنود پشت سر گذاشت . تنها وقتی آنها با صدای بلند و از نزدیک با او حرف می زدند صدایشان را تشخیص می داد. او به مدرسه مخصوص ناشنوایان نرفت. ما این اجازه را به او ندادیم . مصمم بودیم که او زندگی طبیعی داشته باشد، با بچه های سالم و طبیعی رفت و آمد کند. ما پای این تصمیم خود ایستادیم هر چند مجبور شدیم که به این دلیل با مقامات مدرسه بحثهای تند داشته باشیم.
در مدرسه سعی کرد از نوعی سمعک استفاده کند ، اما این سمعک به او کمک نکرد.
در آخرین هفته اقامت در کالج اتفاقی افتاد که تحولی در زندگیش به وجود آورد. او بر حسب تصادف به سمعک جدیدی دست یافت که به صورت آزمایشی برای او فرستاده بودند. او با اکراه آن را آزمایش کرد .قبلاً هم نظایر این سمعک را امتحان کرده بود ، اما نتیجه ای حاصل نشده بود . سر انجام وسیله ارسالی را برداشت و با خونسردی و بی توجهی آن را روی سر گذاشت . باطریهایش را وصل کرد و ناگهان عمری انتظار به سر رسید. برای نخستین بار در زندگی می توانست مثل سایرین مطالب را بشنود.
با شور و وجد فراوان به سوی تلفن رفت . به مادرش زنگ زد و صدای او را به طور کامل شنید . روز بعد او در شرایطی بود که می توانست صدای اساتید دانشکده را به خوبی و بی کم و کاست بشنود و این نخستین بار بود که چنین چیزی را تجربه می کرد . برای نخستین بار توانست با دیگران حرف بزند و دیگران هم مجبور نبودند با او به صدای بلند حرف بزنند. به راستی که او تولد تازه ای یافته بود.
میل و اشتیاق او ثمر داده بود اما پیروزیش هنوز کامل نبود . او هنوز باید راهی قطعی و مشخص می یافت تا معلولیت خود را به سرمایه ای هم ارز آن تبدیل کند .
_______________________________________________________________________________
اعجاز اندیشه
او با علم به اهمیت موفقیتی که نصیبش شده بود و تحت تاثیر دنیای صدایی که برای نخستین بار به گوشش می نشست ، نامه ای به تولید کننده آن سمعک نوشت و با اشتیاق تمام تجربۀ خود را با او در میان گذاشت. نکته ای در نامۀ او سبب شد که به نیویورک دعوت شود. در نیویورک تا کارخانه او را اسکورت کردند . در حال گفتگو با رئیس مهندسین ، نظریه ، فکر ، الهام یا هر کلمه ای را که شما انتخاب کنید به ذهنش رسید. این ذهنیت ، معلولیت او را به یک سرمایه تبدیل کرد که برایش پول و خوشبختی به ارمغان آورد.
به ذهنش رسید که می تواند به میلیونها انسان ناشنوا کمک کند. باید ماجرا و تجربه خود را برایشان شرح می داد.
مدت یکماه با اقدامی گسترده درباره نظام بازاریابی سازنده سمعک تحلیل و بررسی کرد و راهها و وسایلی یافت تا دنیای جدید خود را با دیگران در میان بگذارد. آنگاه برنامه ای دو ساله تدارک دید . وقتی طرح خود را به شرکت ارائه داد بی درنگ به او شغلی دادند تا به این رویای خود جامۀ عمل بپوشاند . وقتی سرکار رفت مصمم بود که امید و آسایش فکری را به هزاران ناشنوایی برساند که بدون کمک او برای همۀ عمر محکوم به ناشنوایی بودند.
مطمئن هستم اگر من و مادرش ذهن او را آنطور که می خواستیم پرورش نداده بودیم ، بل ایر ، برای همۀ عمر ناشنوا و لال باقی می ماند .
به راستی که اشتیاق سوزان چه آثاری اعجاب برانگیزی بر جای می گذارد . بل ایر به شنیدن صدای طبیعی علاقمند بود. حالا به آن رسیده است . شاید او هم در زمزۀ بسیاری از کسانی در می آمد که کارشان به فروش مداد و کاغذ در کنار خیابان می انجامید .
وقتی کودکی بیش نبود در ذهنش این باور را ایجاد کردم که معلولیت او برایش دارایی بزرگی خواهد شد که می تواند روی آن سرمایه گذاری کند. توجه داشته باشید که باور همراه با اشتیاق سوزان را می توانند همه داشته باشند و از آن به سود خود استفاده کنند .
_______________________________________________________________________________
اعجاز ذهن
اجازه دهید ماجرای شومان هینک ، خواننده نامی را در چند عبارت کوتاه برایتان نقل کنم. شومان هینک به مدیر اپرای وین رجوع کرد تا صدایش را آزمایش کند . اما مدیر اپرا این کار را نکرد. او به لباس مندرس دختر نگاه کرد ، با تاسف آهی کشید و گفت « با این سر و وضع ، با این ریخت و شخصیت چگونه می توانی انتظار داشته باشی که در اپرا موفق شوی . دختر خوب من خواندن را فراموش کن ، یک چرخ خیاطی بخر و خیاطی کن . تو هرگز نمی توانی خواننده شوی .»
هرگز زمان بسیار بلندی است . مدیر اپرای وین از تکنیک خواندن اطلاع فراوان داشت اما از قدرت اشتیاق که به حالت وسواس می رسد اطلاع چندانی نداشت ؛ اگر می داشت هرگز نبوغ این دختر را بی آنکه او را بیازماید به اشتباه نمی گرفت .
چند سال قبل یکی از همکاران من بیمار شد . هر چه می گذشت، حالش وخیم تر می شد. سر انجام او را برای عمل جراحی به بیمارستان بردند . پزشک گفت که شانس چندانی به نجات او نیست . اما این نظر دکتر بود ، نظر بیمار چیز دیگری بود . درست قبل از اینکه او را به اتاق عمل ببرند به نجوا به من گفت « ناراحت نباشید رئیس ، ظرف چند روز از این جا بیرون می آیم » سر پرستار با نگاهی ناراحت به من نگاه کرد اما واقعیت این بود که بیمار به سلامت از بیمارستان بیرون آمد. وقتی همه چیز تمام شد پزشک به او گفت « تنها میل به زنده ماندن او را نجات داد . اگر او به مرگ دهن کجی نکرده بود و حتی فکر آن را به ذهن راه داده بود ، هرگز نمی توانست زنده بماند »
من به قدرت اشتیاق توام با ایمان ، اعتقاد دارم زیرا دیده ام که چگونه این نیرو اشخاص را از ذلت به قدرت و ثروت می رساند. دیده ام که چگونه این اشخاص به کمک آن در پی شکستهای پیاپی به موفقیت رسیده اند. دیده ام که چگونه پسر خود مرا به یک زندگی طبیعی ، شاد و موفق هدایت کرد و حال آنکه طبیعت او را بدون گوش به دنیا فرستاده بود.
چگونه می توان از نیروی اشتیاق استفاده کرد . در این فصل و در فصلهای بعد ، به تفصیل درباره این موضوع بحث کرده ام . جان کلام این است که طبیعت با ایجاد اشتیاق سوزان ذهن انسان را چنان دگرگون می سازد تا مفهوم « غیر ممکن » را به رسمیت نشناسد و چیزی را به عنوان شکست نپذیرد.
پایان فصل 2